تبليغاتX
... پله پله تا اوج

... پله پله تا اوج

اگر هنوز زنده ای شاید به خاطر ان است که به ان چه باید برسی...هنوز نرسیده ای...!!

دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم!

خواب که نبود می شه گفت یه سفر بود!! دیشب من یه سفر کوتاه داشتم!!

اخه تو خواب خود خود خودم بودم!!

برام خیلی جالبه!! که همینی که الان هستم تو خواب بودم!!

خواب دیدم که  دارم سوار یه هواپیما می شم!!

روی یه صندلی هواپیما نشستم و به بغل دستیم گفتم این جا چه خبره؟؟

گفت قراره فیلم برداری بشه!! مسیر انحرافی!!

بعد همه ی عوامل مسیر انحرافی و بازیگراش هم سوار هواپیما شدن!!

به بغل دستیم که دقت کردم فهمیدم یکی از دخترای اموزشگاس!! که با شراره دوست بود!

می گفت برای این اومده که بازیگرا رو ببینه!! برای همین چشمش به بازیگرا بود!

یادمه همه ی بازیگرای مسیر انحرافی وارد هواپیما شدن و روی صندلی نشستن! نمی دونستم!

انگار می خواستن یا جایی برن یا از هواپیما و داخلش فیلم برداری کنن! من اینو می دونستم که مسیر انحرافی 1بار پخش شده و تموم شده!! و با خودم می گفتن دوباره می خوان فیلم برداری کنن؟؟

اما اونارو نمی دونم!! شاید اونا فکر می کردن که برای بار اولشونه که می خوان مسیر انحرافیو فیلم برداری کنن!!

بین بازیگرا دقت کردم می خواستم فرزاد حسنیو ببینم چون تو اون بین اونو از همه بیشتر دوست داشتم!!

اما چیز عجیب این بود که فرزاد با ظاهری که من تصورشو داشتم وارد هواپیما نشد!!

تو خوابم فرزاد به اون با شخصیتی و با صلابتی و سنگینی نبود!!

موهاش کم شده بود و یه تیپ متفاوت داشت!! که من تعجب کرده بودم! اما همون جذابیتو داشت!!

هیچ کسم از تیپ و ظاهر متفاوت اون تعجب نکرده بود!! انگار همیشه اون جوریه!!

دوباره بغل دستیمو دیدم هواپیما و عوامل مسیر انحرافی!!

بعد با خودم گفتم این جا؟؟؟ چرا من این جام؟؟؟

یعنی خانوادم اجازه دادن بیام این جا؟؟!!!!! امکان نداره!!

تازه اگرم بهم اجازه داده باشن باید دم دقیقه بهم زنگ بزنن و از شرایطم بپرسن!!

چطور مامان راضی شده من بیام این جا؟؟؟ بعد چطور شده که بهم زنگم نمی زنه؟؟

مگه می شه؟؟؟ عمرا من می تونستم این جا باشم؟؟

تعجب کرده بودم!! همش می گفتم چطوری من این جام؟؟؟ چه جوری این جا اومدم؟؟

تا تو ذهنم به خودم جواب دادم که این یه خوابه!!!! رویاس!! واقعیت نداره!!!

رو به بغل دستیم کردم و بهش گفتم ببین می دونستی داریم خواب می بینیم؟؟؟

اینا واقعی نیست!!!

همه ی اینا خوابه!!!

جلومو نگاه کردم دیدم فرزاد حسنی برگشته داره با عقبیاش حرف می زنه تو بین حرفاشون دستمو بردم بالا تا ازش اجازه بگیرم که حرفی بزنم!!

بعد بهشون گفتم می دونستین که دارین خواب می بینین؟؟

اینجا و همه چیز   یه خوابه؟؟؟

به حرفام گوش دادن و حرفشونو قطع کردن!! اما هیچ کس چیزی نمی گفت!! فقط با نگاه های گنگ به حرفام گوش می دادن!!

هرچی اینو تکرار می کردم تا بهشون بفهمونم بیشتر مطمئن می شدم که داریم خواب می بینیم!!

با خودم گفتم ممکنه هر لحظه بلند شم پس باید از موقعیت استفاده کنم!!

جالب این جا بود که فرزاد خیلی با اشتیاق و علاقه منو نگاه می کرد!!

داد زدم ما داریم خواب می بینیم!! این جا هیچ چیزش واقعی نیست!!! این یه خوابه!! یه رویاس!!

این جو و این محوطه یادتون بمونه!! اینا خوابه!!! داریم خواب می بینیم!!

همه به حرفام گوش می دادن اما انگار من دارم یه چیزای مبهم می گم!!

مثل بچه ای که داره درس جدید یاد می گیره اون جوری نگام می کردن!!!! انگار دارم یه مفاهیم خیلی جدید باز می کنم!!

اگر تو دنیای واقعی خودشون بودن پس چرا با حرفم مخالفت نمی کردن؟؟ نمی گفتن بشین بچه این خواب نیست!!

و اگرم درکم می کردم چرا عکس العملی مثل من نداشتن؟؟ که بگن اره راست می گی!!! این جا خوابه!! ما داریم خواب می بینیم!!!

فقط مثل کسی که داره درس جدید یاد می گیره بهم گوش می دادنو نگام می کردن!!!

و من وسط هواپیما وایساده بودم و سعی می کردم که تو ذهنشون نگه دارم که وقتی از خواب بلند شدن همچین چیزی یادشون بمونه!!!

تا لحظه ی اخر من با تمام انرژی بلند بلند بهشون داشتم می فهموندم که دارن خواب می بینن!!

گفتم این جا این محوطه این جو همه ی ما!! یادتون بمونه!! همش خوابو و روویاس!!

شماها همچین جاییو با این شرایط با این ادما خواب دیدیدن!!

ما داریم خواب می بینیم!!

تو رویاییم!!

این واقعی نیست!!!

بعدشم از تختم سر دراوردم!!

الانم تک تک چیزایی رو که دیدم و گفتم یادمه!!

جالب این جاست که من اصولا هیچی از خوابام یادم نمی مونه!!! اما این به وضوح یادمه!!

تو این خواب منم فرق داشتم!!

خود خود خودم بودم!! تمام استدلالام!! فکر کردم!!

و با خودم گفتم چه طوری اومدم این جا؟؟؟ چه طوری مامان اینا اجازه دادن این جا باشم؟؟

چرا بهم زنگ نمی زننو حالو شرایطمو نمی پرسن؟؟

که یه دفعه به ذهنم اومد که دارم خواب می بینم!!

هواپیما...عوامل سریال مسیر انحرافی!!

فرزاد حسنی با تیپی متفاوت!! بقیه بازیگرا!! 2تا از دخترای اموزشگاه که هم نقش سیاه لشگرو داشتن و بیشتر برای این اومده بود که بازیگرارو ببینن!

منم انگر نقش سیاه لشگرو داشتم!! مثلا یکی از عضوای تو هواپیما!!

اما من فهمیدم که دارم خواب می بینم!!

و سعی کردم به همه بفهمونم که دارن خواب می بینن!!!

و تو ذهن همشون بندازم!!!

حالا دیگه نمی دونم!!

یعنی کسی یادشه همچین چیزی؟؟

فکر کنین امروز که یکی از بازیگرای مسیر انحرافی از خواب بیدار شه می گه خواب دیدم داریم مسیر انحرافیو می سازیم تو اون بین یه دختره که نمی شناسمش بلند شد و هی سعی کرد بهمون بفهمونه که داریم خواب می بینیمو هیچ کدون از این چیزا واقعی نیست!!!

اگر جای من بودید براتون جالب نبود؟؟

حالا فهمیدین چراا گفتم خواب ندیدم!!

سفر کرده بودم؟؟؟!!!

این یعنی چی؟؟

نکنه من می تونم کارای دیگم انجام بدم؟؟

خب این خیلی عالیه انقدر هوشیار بودم!!

شاید بشه کارای دیگم کرد...

یه دریچه به دنیای جدید...





منبع:

(( من... ))







~~~HanIyeH~~~









|چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 12:54|حانی|

این روزا خیلی حالم گرفته شد

اصلا اعصابم خورد شد

داغون شد!!

حرص خوردمو عصبانی شدم!!

اصلا توقع نداشتم اصلا!!!

چه طور یه معلم یه استاد تا این اندازه می تونه نامرد باشه؟؟؟

اخه چرا؟؟؟؟

از خودم ناراحت می شم

نه به خاطر پولش نه به خاطر پاک بودنم نه به خاطر خوب بودنم!!

به خاطر عشقی که براش خرج کردم و احساسو علاقه ای که براش گذاشتم توقع نامردی نداشتم!!!

این همه دوسش داشته باشمو اون...

خیلی بده!! اونم یه استاد!! حالا شاید این دید منه!! شاید از دید خودش کارش درسته

اما من از چندتا دیگم پرسیدم نظرشون همین بوده!!

اسمشو نمی برم چون نمی خوام ابروش بره!

چرا دروغ بگم؟؟ هنوز دوسش دارم !! ولی ازش خیلی دل خورم!!! خیلیییی!!! درواقع دلم شکسته از دستش!! یه دفعه تو ذقم خورد کاراش!!

جلسه ی اخرمون انقدر خودمو گرفته بودم! 1بارم تو چشماش نگاه نکردم ! 1کلمه حرف نزدم!

سر کلاس رفع اشکالش با دوستم نشستمو درس دیگه ای رو کار کردیم و به دوستم عقب افتادگی های دینیشو کمک کردم!

بعدشم بدون خداحافظی و بدون اجازه ازش از کلاسش اومدم بیرون!!

کارشو به مشاورم هم گفتم!! اونم یه جوری شد ناراحت شد!!

گفت بهش می گه!

اما دیروز بهش به مشاورم اس مس دادم گفتم نمی خواد شما بگین!!

هفته دیگه خودم میام بهش می گم!!!

راستی دیروز ساعت5 استاد دین و زندگیمونو ((عقیل فردی)) با استاد زبانمون (( دکتر علیرضا جابری)) تو تلویزیون اوردن عزیزم!!

فردی خیلی ماهه!!

اون فرح پورم یکی از مشاورای اموزشگامونه که اردوی ببخشید گند عیدو برامون تدارک دید!!

3شنبه ساعت 5 کانال7 برنامه فرصت برابر استاد زیستمون ((ارام فر)) رو میارن!!!

بین استادم من اینو خیلی دوست ددداششتتم!!!!

ازش خوشم میییییی یوووووومد!!!!

شرفی چه پروو شده بود روزای اخر!!

دیگه راحت بی ادبی حرف می زد بعدشم گفت انگار بی ادبی حرف می زنم بهتر حرفامو متوجه می شین؟؟ قیافه هاتونم که می خوره همه بی ادب باشین!!! :)))

بعد گفت نمونشم این خانم!! منو نشون داد!! :))

به این قیافه محترمش نگاه نکنینا!! من اینو بیرون دیدم!! یک ادمیههه!! یه دفعه بیرون دیدمش با دوستاش داشت حرف می زد منو ندیده بود پشتش بودم!!

یک حرفایی می زد!!!

شرفی ادامو دراورد و کلی حرف لاتی زد!

بعد گفت ولی تا منو دید یه دفعه لحنش عوض شد گفت ااا سلام اقای شرفی!! خوبین؟؟ به به از مولانا حافظ چه خبر؟؟ بشنو از نی چون حکایت می کند...

منم خندم گرفته بود!!

مگه ول می کرد؟؟

هی گیر که اره گولشو نخورین!! :))

دفعه پیششم به من گیر داده بود!!

البته حرفای خوب زد!

گفت بذارین این بزرگ شه پول دار شه منو می تونه بخره!! من که هیچی!! 100تا مثل منو می تونه بخره!! :))

علیزاده رو بگو که با بچه ها عکس می انداخت!! :))

من تو هیچ کدوم از عکسا نرفتم! خب یکم به نظرم مسخرم اومد! اخه همه هم خودشونو ساخته بودن!!

من و شراره و زهرا تو عکسا نرفتیم!! :))

حالا قراره بعد کنکور با شراره بریم باشگاه بعدشم کلاس رقص!

نمی دونم ولی شراره رو خیلی دوست دارم!! :))

دوست دارم دوست خودم باشه! البته هستا!! ولی می خوام دوست همیشگیه صمیمیم باشه!

مثل ریحانه و موسی!

انگار همش تو نمایشگاه هایی که می رم باید اتفاقای گند بیفته!! پارسال که گند بود!!

امسالم که یه اتفاق افتضاح افتاد !! که اعصابمو داغون کرد!

البته بدم نبود چون با پویا و بیتا و خالم بودم!! پویا رو بگو که دوباره عاشق شده!!! :))

باید برم برناممو اجرا کنم!!

ای خدا خیلی از دست اون عوضی اشغال ناراحتم!!

دوست دارم خفش کنم!!

حالا دوسشم دارما!!! :))

اصلا بهتره بهش فکر نکنم !

این چه حسیه؟؟ وقتی یکیو دوست داری اما انقدر از دستش عصبانی و ناراحتی که می خوای بکشیش؟؟

حس دوست داشتنه که چرا می خوام بکشمش؟؟

اگر می خوام بکشمش پس چرا دوسش دارم؟

شاید احمقم که دوسش دارم هنوز!! الاغم!!

خاک تو سرش...

:))

کاراش تو ذقم خورده!

چند دفعه می خواستم بزنم زیر گریه هااا...اما غرورم نذاشت!! می خواستم همون دیروز بهش بگم احترامم و خجالتم نذاشت که بگم!!

اصلا غرورم اجازه نمی ده که بگم هنوزم...

اه...

شاید برای خودش دلیل داره ها...اما خب یعنی یک ذره ام به دانش اموزاش فکر نکرده!!!

نامردی کرده!

تقریبا همه هم نامردیشو تایید می کنن!!

خب برم دیگه!!

دعام کنین!

راستی....

دیدید حس داشتن خدا...کسی که بی هیچ توقعی دوست داره چقدر زیباست؟؟

ادم کیف می کنه نه؟؟؟

حس خدا ...وقتی که باهاش گریه می کنی!!!

خدا نه برای خورشید و نه برای زمین!!

بلکه برای گل هایی که برای ما می فرستد

چشم به راه پاسخ است...

عاشق این قطعه ام یعنی عاشقشماااااا...

خدا نه برای خورشید و نه برای زمین!!

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است...

اینم از تاگور بود...


فعلا!!



منبع:

(( منو فکرهام...))







~~~HanIyeH~~~








|دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 12:15|حانی|

MisS-A