HanIyeH ,s coffee shop
سلاممم!!!
به کافي شاپ حانيه خوش امديد!!
:)))
چطوري همچين چيزي رسيد به ذهنم؟؟
کافي شاپ حانيه؟؟
يکم ماجرا داره که اونو براتون خلاصه وار توضيح مي دم!!
من يه جايي از بدنم اسيب بدي ديد در طي هفته ي گذشته!!
و خيلي اين اسيب اذيتم کرد!!
و هيچ مسکني نمي تونست جلوي دردشو بگيره!!
از اون جايي که منم شديدا در برنامه ي درسيم گم شده بودم تصميم گرفتم که نذارم اون درد جلوي انجام کارهامو بگيره!!
و تمام کارهامو با سختي انجام مي دادم!!!
اما وقتي يه چيزي تو مخت هي دنگ دنگ مي زنه...
و مي گه :
درد ...!!! درد...!!! در...!!!
اعصابتو خورد نمي کنه؟؟
تا ديشب که حسابي اعصابم خورد شده بود!!
داداشم صبق معمول داشت به طرف مي اومد که 3ساعت حرف بزنه!!
و از يافته هاش برام بگه!!
منم که نسبتا از کارهاي روزانم افتاده بودم عصبي شدمو سرش داد زدم :
""نه!!!! نيا جلوووووووووووووووو!!!! خواهش مي کنم!!!"
داداشم با تعجب گفت : واااا؟؟؟ چت شده؟؟؟
منم با حالتي عصبي بهش گفتم :
" علييييييييي!! از درد دارم مي ميرم فقط جلو نياااا نمي تونم حرفاتو گوش بدم!!!"
داداشم هم يکم فکر کردو با نگاهي عجيب از طرف دور شد!!
منم رفتم تو اتاقم و لباس خوابم رو پوشيدم!
اما از رفتار تندي که با داداشم داشتم ناراحت شدم و رفتم به طرف اتاقش...
همون طور که حدس مي زدم داشت هندسه حل مي کرد!
بهش گفتم :
عليييييي!!!
مي دوني در بدن من داره چه اتفاقي مي افته؟؟؟
علي که حالا داشت با نگاهي کنجکاو نگاهم مي کرد گفت :
چي؟؟
گفتم :
" ببين!!! الان يه قسمتي از بدن من اسيب ديده!! و تمام گلبول هاي سفيد و پلاکت ها دورش قسمت اسيب ديده جمع شدن!!
و باعث شدن تا اين قسمت از بدنم ورم کنه و قرمز بشه!!!
علي من عاشق بدنم هستم!! چقدر هوشياره نه؟؟؟
همشون ريختن و دارن مي گن :
اين!!! اين جا نبايد اين جوري باشه!!!
حملهههههههههههه...
بعد مبسرشونو صدا مي کنن و مي گن :
" بدو بدو!! خبر بده خبر بده که اين جا مشکل داريم!!
فکر مي کني مبسر کيه؟؟
انکفالين هااا!! :)))
اونام بدو بدو به نخاع مي گنو نخاع هم به مغز من!!!"
داداشم همچنان داشت منو نگاه مي کرد!!
اما سرشو انداخت پايين و شروع کرد به انجام بقيه ي کارهاش!!!
(مي دونستم عادت کرده به اين مدل حرف زدن هاي من!! و 1گوشش با منه )
ادامه دادم :
علييييي!!
حالا مي دوني چي عصبي کنندس؟؟
اين که درمان شدن اين قسمت اسيب ديده يکم طول مي کشه!!!
من اينو مي دونم!! و دارم کار درست رو انجام مي دم!!
اما بدن من خيلي عجوله!! و اينو نمي فهمه!!
اين انکفالين هاي بي شعوررررررررررر!!!
يه ريز دارن به من مي گن :
" درد...درد...درد...درد...!!"
مثل اين که تو داري کار درست رو انجام مي دي و درس مي خوني!!
بعد يکي بياد دائم بهت بگه :
" درس بخون...درس بخون...درس بخون...!!"
عصبي نمي شي؟؟؟
داداشم که حالا داشت بهم هاج و واج نگاه مي کرد لبخندي زد و ادامه ي کارشو انجام داد...
منم شروع کردم به راه رفتن و ادامه ي صحبت هام :
" اين لعنتي هاااااااااا حاليشون نيست!!!
باباااااااااااااااااااا يه دقيقه دندون رو جيگر بذارين به خدا درست ميشه!!
مثل چکش هي تو سرم دارن مي کوبن :
درد...درد...درد...!!!"
خب مرگگگگگگگگگگ!!!
و اومدم تو اتاقمون پيش خواهرم و بهش گفتم :
يه چيز جالب کشف کردم زهرا!!!
گفت : چي؟؟؟
گفتم :
من جسمم نيستم!!!
من بدنم نيستم!!!
مي دوني چرا؟؟؟
چون الان من مي دونم که براي درمان اين قسمت ازبدنم بايد صبر کنممم!!
اما بدنم اينو نمي فهمه!! و دائم داره بهم مي گه : درد...درد...درد...!!!
اگر بدنم هم اينو مي فهميد ديگه الان صداش انقدر در نمي اومد!!!
من مطمئنم که با صبر و تحمل درست مي شم!!
اما چطور بدنم نمي فهمه؟؟؟
و همش داره مي گه :
درد...درد...؟؟؟
بعد که يه خورده بيشتر فکر کردم با خودم گفتم :
" البته بايد يه ريز اينو بهم بگه!!! وگرنه اگر نگههه من از کجا بفهمم که جاي اسيب ديدم خوب شده؟؟؟"
بعدشم 1مسکن ديگه خوردم و به خواهرم گفتم :
مي دوني اين مسکنه چيه؟؟
گفت چي :
گفتم :
يعني دارم به انکفالين ها مي گم :
خفه شيييييييييييييييييين!!!! :))))
و کلي با اين موضوع حال کرده بودم!!! :))))
يعني گاهي وقت ها ما به بدنمونم مي گيم : "خفه!!"
اهان!!
حالا چرا ربط دادم به کافي شاپ حانيه؟؟
چون ديشب تا صبح از دست اين انکفالين ها نتونستم درست بخوابم!!
همش از دستشون بيدار مي شدم!!
هرچقدر هم که مسکن مي خوردم انگار فايده نداشت!!!
با بي حالي بيدار شدمو احساس کردم هيچ انرژي تو بدنم نيست!!
ساعت چند بود؟؟
1ظهر!!!
چرا؟؟؟
چون مسکن هاي عزيز درست نتونسته بودن انکفالين هارو خفه کنن!!
فقط تونسته بودن منو بي حال و خوابالو کنن!!
مامانم هم که از اين موضوع خبر داشت يه میز خيلي قشنگ برام چيده بود!!
و گفت :
" حالا که قراره با اين انکفالين هاي پرووو سازگاري کني بايد انرژي داشته باشي!!!"
و منم تصميم گرفتم برم در کافي شاپ حانيه!!
واقعيتش غذاي خودمونو خيلي دلم نمي خواستت!
گفتم حالا که انقدر بهم سخت گذشته بذار يکم به خودم خوشي بدم!!
بريم به کافي شاپ حانيه؟؟؟
....
...
..
.
به کافي شاپ حانيه خوش اومدين...
کافي شاپ حانيه شامل چه چيزهايي هست؟؟؟
1- کره و پنير!!!
2- کره و مربا!!!
3- کره و عسل!!!
4- خامه و عسل!!
5- چاي شيرين
6- بيسکوييت کرم دار
7- بيسکوييت شکلاتي
8- نان گاتا
9- کيک
10- کلوچه
11- شکلات
12- نان تست يا نان جو
13- بستني شکلاتي و...
14- شير
15- شير کاکائو
چطوره؟؟؟
عجيب غريبه حتما براتون اره؟؟؟
چه چيزهايي!!! :))))
اما اين واقعيت محضه!!!
خوردن اين چيزا براي من به منزله ي رفتن به کافي شاپ هست!!
چرا؟؟
چون روزهاي عادي اصلا از اين چيزا نمي خورم! :)))
و دائم هم بايد جلوي چشمام ببينمشون!!!
يعني اين چيزا دائم جلوي چشم هامه و من لب نمي زنم!!!
البته اعضاي خانوادم کم مي خورن از اين چيزا!!
بيشتر مهمونامون مي خورن!! :)))
اما خواهر من خيلي کلاس داره مثلا!!!
حتما حتما بايد هر يه مدتي بره کافي شاپ!!
يا رستوران!!!
تا به قول خودش از غذا لذت ببره!!!
يه گفته داره از کيه يادم نيست اما مي گه :
" معمولا ان هايي که از خوردن لذت نمي برند از هيچ چيز ديگه اي هم لذت نمي برند"
من اين جوريم ديگه!!!
وقتي چيزهايي تو خونه هست که هميشه دلم ازشون مي خواد ولي مجبورم نخورم!!!
خب کافي شاپم مي شه همين چيزا ديگه!! :)))
و کافي شاپمو درست کردمو با خوشحالي و نشاط تمام نشستم از هر کدوم يه مقدار خوردم!!
مامانم هم کلي دعوام کرد که :
" الان؟؟؟ الان وقت ناهاره نه صبحانه!!!"
منم گفتم :
" اين جا الان براي من به منزله ي کافي شاپه!!!"
:))))
البته از ورزشم افتادما!!!
به خاطر اسيبي که ديدم
اما الان حالم خيلي بهتره!!!
برام دعا کنيد که زودتر خوب شم!!!
تا بتونم دوباره به کارهاي عاديم و روزانم برسم!!!
گفتم همش اين وبلاگ نصيحت و...
نباشه!!!
خوشتون اومد؟؟؟ :)))))
اميدوارم خوشتون اومده باشه!! :)))

به کافي شاپ حانيه خوش امديد!!
:)))
چطوري همچين چيزي رسيد به ذهنم؟؟
کافي شاپ حانيه؟؟
يکم ماجرا داره که اونو براتون خلاصه وار توضيح مي دم!!
من يه جايي از بدنم اسيب بدي ديد در طي هفته ي گذشته!!
و خيلي اين اسيب اذيتم کرد!!
و هيچ مسکني نمي تونست جلوي دردشو بگيره!!
از اون جايي که منم شديدا در برنامه ي درسيم گم شده بودم تصميم گرفتم که نذارم اون درد جلوي انجام کارهامو بگيره!!
و تمام کارهامو با سختي انجام مي دادم!!!
اما وقتي يه چيزي تو مخت هي دنگ دنگ مي زنه...
و مي گه :
درد ...!!! درد...!!! در...!!!
اعصابتو خورد نمي کنه؟؟
تا ديشب که حسابي اعصابم خورد شده بود!!
داداشم صبق معمول داشت به طرف مي اومد که 3ساعت حرف بزنه!!
و از يافته هاش برام بگه!!
منم که نسبتا از کارهاي روزانم افتاده بودم عصبي شدمو سرش داد زدم :
""نه!!!! نيا جلوووووووووووووووو!!!! خواهش مي کنم!!!"
داداشم با تعجب گفت : واااا؟؟؟ چت شده؟؟؟
منم با حالتي عصبي بهش گفتم :
" علييييييييي!! از درد دارم مي ميرم فقط جلو نياااا نمي تونم حرفاتو گوش بدم!!!"
داداشم هم يکم فکر کردو با نگاهي عجيب از طرف دور شد!!
منم رفتم تو اتاقم و لباس خوابم رو پوشيدم!
اما از رفتار تندي که با داداشم داشتم ناراحت شدم و رفتم به طرف اتاقش...
همون طور که حدس مي زدم داشت هندسه حل مي کرد!
بهش گفتم :
عليييييي!!!
مي دوني در بدن من داره چه اتفاقي مي افته؟؟؟
علي که حالا داشت با نگاهي کنجکاو نگاهم مي کرد گفت :
چي؟؟
گفتم :
" ببين!!! الان يه قسمتي از بدن من اسيب ديده!! و تمام گلبول هاي سفيد و پلاکت ها دورش قسمت اسيب ديده جمع شدن!!
و باعث شدن تا اين قسمت از بدنم ورم کنه و قرمز بشه!!!
علي من عاشق بدنم هستم!! چقدر هوشياره نه؟؟؟
همشون ريختن و دارن مي گن :
اين!!! اين جا نبايد اين جوري باشه!!!
حملهههههههههههه...
بعد مبسرشونو صدا مي کنن و مي گن :
" بدو بدو!! خبر بده خبر بده که اين جا مشکل داريم!!
فکر مي کني مبسر کيه؟؟
انکفالين هااا!! :)))
اونام بدو بدو به نخاع مي گنو نخاع هم به مغز من!!!"
داداشم همچنان داشت منو نگاه مي کرد!!
اما سرشو انداخت پايين و شروع کرد به انجام بقيه ي کارهاش!!!
(مي دونستم عادت کرده به اين مدل حرف زدن هاي من!! و 1گوشش با منه )
ادامه دادم :
علييييي!!
حالا مي دوني چي عصبي کنندس؟؟
اين که درمان شدن اين قسمت اسيب ديده يکم طول مي کشه!!!
من اينو مي دونم!! و دارم کار درست رو انجام مي دم!!
اما بدن من خيلي عجوله!! و اينو نمي فهمه!!
اين انکفالين هاي بي شعوررررررررررر!!!
يه ريز دارن به من مي گن :
" درد...درد...درد...درد...!!"
مثل اين که تو داري کار درست رو انجام مي دي و درس مي خوني!!
بعد يکي بياد دائم بهت بگه :
" درس بخون...درس بخون...درس بخون...!!"
عصبي نمي شي؟؟؟
داداشم که حالا داشت بهم هاج و واج نگاه مي کرد لبخندي زد و ادامه ي کارشو انجام داد...
منم شروع کردم به راه رفتن و ادامه ي صحبت هام :
" اين لعنتي هاااااااااا حاليشون نيست!!!
باباااااااااااااااااااا يه دقيقه دندون رو جيگر بذارين به خدا درست ميشه!!
مثل چکش هي تو سرم دارن مي کوبن :
درد...درد...درد...!!!"
خب مرگگگگگگگگگگ!!!
و اومدم تو اتاقمون پيش خواهرم و بهش گفتم :
يه چيز جالب کشف کردم زهرا!!!
گفت : چي؟؟؟
گفتم :
من جسمم نيستم!!!
من بدنم نيستم!!!
مي دوني چرا؟؟؟
چون الان من مي دونم که براي درمان اين قسمت ازبدنم بايد صبر کنممم!!
اما بدنم اينو نمي فهمه!! و دائم داره بهم مي گه : درد...درد...درد...!!!
اگر بدنم هم اينو مي فهميد ديگه الان صداش انقدر در نمي اومد!!!
من مطمئنم که با صبر و تحمل درست مي شم!!
اما چطور بدنم نمي فهمه؟؟؟
و همش داره مي گه :
درد...درد...؟؟؟
بعد که يه خورده بيشتر فکر کردم با خودم گفتم :
" البته بايد يه ريز اينو بهم بگه!!! وگرنه اگر نگههه من از کجا بفهمم که جاي اسيب ديدم خوب شده؟؟؟"
بعدشم 1مسکن ديگه خوردم و به خواهرم گفتم :
مي دوني اين مسکنه چيه؟؟
گفت چي :
گفتم :
يعني دارم به انکفالين ها مي گم :
خفه شيييييييييييييييييين!!!! :))))
و کلي با اين موضوع حال کرده بودم!!! :))))
يعني گاهي وقت ها ما به بدنمونم مي گيم : "خفه!!"
اهان!!
حالا چرا ربط دادم به کافي شاپ حانيه؟؟
چون ديشب تا صبح از دست اين انکفالين ها نتونستم درست بخوابم!!
همش از دستشون بيدار مي شدم!!
هرچقدر هم که مسکن مي خوردم انگار فايده نداشت!!!
با بي حالي بيدار شدمو احساس کردم هيچ انرژي تو بدنم نيست!!
ساعت چند بود؟؟
1ظهر!!!
چرا؟؟؟
چون مسکن هاي عزيز درست نتونسته بودن انکفالين هارو خفه کنن!!
فقط تونسته بودن منو بي حال و خوابالو کنن!!
مامانم هم که از اين موضوع خبر داشت يه میز خيلي قشنگ برام چيده بود!!
و گفت :
" حالا که قراره با اين انکفالين هاي پرووو سازگاري کني بايد انرژي داشته باشي!!!"
و منم تصميم گرفتم برم در کافي شاپ حانيه!!
واقعيتش غذاي خودمونو خيلي دلم نمي خواستت!
گفتم حالا که انقدر بهم سخت گذشته بذار يکم به خودم خوشي بدم!!
بريم به کافي شاپ حانيه؟؟؟
....
...
..
.
به کافي شاپ حانيه خوش اومدين...
کافي شاپ حانيه شامل چه چيزهايي هست؟؟؟
1- کره و پنير!!!
2- کره و مربا!!!
3- کره و عسل!!!
4- خامه و عسل!!
5- چاي شيرين
6- بيسکوييت کرم دار
7- بيسکوييت شکلاتي
8- نان گاتا
9- کيک
10- کلوچه
11- شکلات
12- نان تست يا نان جو
13- بستني شکلاتي و...
14- شير
15- شير کاکائو
چطوره؟؟؟
عجيب غريبه حتما براتون اره؟؟؟
چه چيزهايي!!! :))))
اما اين واقعيت محضه!!!
خوردن اين چيزا براي من به منزله ي رفتن به کافي شاپ هست!!
چرا؟؟
چون روزهاي عادي اصلا از اين چيزا نمي خورم! :)))
و دائم هم بايد جلوي چشمام ببينمشون!!!
يعني اين چيزا دائم جلوي چشم هامه و من لب نمي زنم!!!
البته اعضاي خانوادم کم مي خورن از اين چيزا!!
بيشتر مهمونامون مي خورن!! :)))
اما خواهر من خيلي کلاس داره مثلا!!!
حتما حتما بايد هر يه مدتي بره کافي شاپ!!
يا رستوران!!!
تا به قول خودش از غذا لذت ببره!!!
يه گفته داره از کيه يادم نيست اما مي گه :
" معمولا ان هايي که از خوردن لذت نمي برند از هيچ چيز ديگه اي هم لذت نمي برند"
من اين جوريم ديگه!!!
وقتي چيزهايي تو خونه هست که هميشه دلم ازشون مي خواد ولي مجبورم نخورم!!!
خب کافي شاپم مي شه همين چيزا ديگه!! :)))
و کافي شاپمو درست کردمو با خوشحالي و نشاط تمام نشستم از هر کدوم يه مقدار خوردم!!
مامانم هم کلي دعوام کرد که :
" الان؟؟؟ الان وقت ناهاره نه صبحانه!!!"
منم گفتم :
" اين جا الان براي من به منزله ي کافي شاپه!!!"
:))))
البته از ورزشم افتادما!!!
به خاطر اسيبي که ديدم
اما الان حالم خيلي بهتره!!!
برام دعا کنيد که زودتر خوب شم!!!
تا بتونم دوباره به کارهاي عاديم و روزانم برسم!!!
گفتم همش اين وبلاگ نصيحت و...
نباشه!!!
خوشتون اومد؟؟؟ :)))))
اميدوارم خوشتون اومده باشه!! :)))

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 15:41 توسط HIH
|
به نام کسی که خود می اید...