عجب تجربه ی عجیبی در عید داشتم!!
و البته 1 کار بزرگ در زندگیم انجام دادم!!
جرقه اشم تنها با زدن 1 جرقه در ذهنم شروع شد!!
چون کلا خانوادم با انجامش مخالف بودن!
اما من انجامش دادم!! و خوب هم انجامش دادم!!
فقط الان کلی حس عجیب غریب دارم و کلی فکرهای نامتعادل!
که هر لحظه می تونن باعث بهم ریختنم بشن!!
برگشتم سر خونه ی اول؟
من هیچ وقت نمی تونستم در عید این همه خوب درس بخونم!
و این همه حجم کاری بالا رو تموم کنم!
ولی این کارو کردم!!
و احساس غرور کردم از انجام این کار!!
بالاخره یاد گرفتم!!
یاد گرفتم چه جوری 1 حجم کاری بالا رو انجام بدم!
یاد گرفتم چطور از خودم کار بکشم!!
چطور "سخت" کار کنم!!
شاید این عید من "طلایی ترین عید " سال هام بشه!!
واییییییییییییییی خدا خیلی از این عیدم خوشم میاد!!
الان لبخندی بزرگگگگگگگگگگگگ به پهنای صورتم زدم!
و حالا که اومدم دوباره خونه ...
انگار دپرس شدم!!
نمی دونم چرا!!! انگار این جا همش باید خوش بگذرونی و الاف باشی!!
چرا این جوریه؟
اصلا حس و حال تلاش های خفنو نداره!
یا شایدم کسی انگیزه ی این جوری تلاش کردنو نداره!
بابام که ....
خواهرم؟؟؟
نه!
مامانم؟
نه ...
داداشم؟؟
لوسه! همشمم غر می زنه و می خواد خودشو با من هم سن نشون بده و کل کل کنه!! که این اعصابمو خورد می کنه!
مامانمم که فقط "گیر" می ده!! البته بگذریم که منم انگار عادت کردم به گیر دادن! :))))
نمی دونم این چند مدت باقی مانده تا کنکورو چطور تموم کنم؟
"تنها" ...
همه از من فقط توقع دارن!
آیا می تونم تنهایی این کارو انجام بدم؟
و منظم درس بخونم؟
آیا می تونم خودم تنهایی از پسش بربیام؟
و این ماهو برای خودم طلایی کنم؟
باورتون می شه روی پیشونیم 1 خط نازک افتاده؟؟
براش خیلی غصه می خورم!
از بس بهم سختی وارد شده سر این کنکور!!
ولی ازش خوشمم میاد!! گاهی وقت ها با اون حس "غرور" می کنم!
و عاشقشم!! از این که من " همچین آدمیم!"
من می تونم!! من می تونم و از پسش برمیام!
چون من حانیه ام و با بقیه فرق دارم!!
بهتره 1 برگه بردارم و تعهد نامه درست کنم و به خودم 1 قل بدم!
بازه های 3هفته , 3هفته ای!
اگر من این 3هفته ای که در پیش دارمو خوب درس بخونم به خودم 1 مدال افتخار خواهم داد!!
و این اتفاقو به عنوان نشانه ای از قدرت , توانایی , استقامت , استواری و ... ثبت خواهم کرد!!
این می شه 1 نشونه برای من!
که تا آخر عمرم ...
به یاد داشته باشم که :
" من همچین آدمی هستم!!"
نمی دونم چرا هر چقدر می گذره و من تلاش هامو سعی می کنم افزایش بدم ...
بیشتر احساس تنبلی هم می کنم!
انگار این 2 حس باهم متقارن پیش می رن!
چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا از تنبلی دارم بی زار می شم؟
چرا وقتی آدم های بی کارو می بینم استرس بهم وارد می شه؟؟
خدایا اگر من این حسو دارم ...
نیوتن و اینشتین و دکتر حسابی و....
اینا چه حس هایی داشتن؟؟
این افرادی که 100برابر من تلاش کردن؟
دیگه اینا جدا جدا آدم های دیگه رو " خر " می دیدن!
بله!! برای اسم جاودانه داشتن ... روح جاودانه داشتن ...
باید خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنی ... از خودت مایع بذاری!
راستی دیروز از عمو امیر 1 حرف درست و حسابی شنیدم که 1 گره از تو ذهنمو باز کرد ...
همگی داشتیم حرف می زدیم که همه چیزو از نوع می شه بازسازی کرد!
دست کثیفو بشوری پاک می شه ...
من گفتم :
" دلو و قلب هم پاک می شه "
دخترخالم گفت :
اما اگر دل یا قلبی بشکنه دیگه درست نمی شه!!
که عمو امیر گفت :
" شکستنی هام ترمیم می شن!! تا زمانی که زنده ای!!!! "
پس آزاد و سرحال زندگی کن!
با روحیه ای بالا چون که که هیچ غم و غصه ای وجود نداره!!!
تو تا زنده ای همه چیزو می تونی از اول بسازی ...
همه چیز پاک می شه ...
همه چیز ترمیم می شه ...
کثیفی ها پاک می شن ...
شکستنی ها ترمیم می شن ...
به شرطی که " زنده" باشی!!!

زنده باش .