حانیه زمانی که برای بار nام سر جلسه ی ازمون هست!
خدايا شکرت...
ازمون دادن هم مي تونه لذت بخش باشه!!
مي خواستم دوست شم با بچه هايي که از خودم کوچک ترن!!
اما اونا خيلي تجربه هاشون از من کمتره!!
اون ها فکرهاشون نسبت به من خيلي بچگانه تره!!
تجربه هايي که حالا من دارم؟؟؟
تجربه هايي که حالا من نسبت بهشون بي زارم
اون ها نسبت بهش اشتياق دارن!
دقيقا 2تا قطب مخالف!!
اما مي تونم؟؟
چه اشکالي داره؟؟
بالاخره از سياره اي ديگه که نيومدن!
واقعيتش من دنياي جهان اولي هارو بيشتر دوست داشتم!
دوست داشتم مثل اون ها زندگي مي کردم!
مثل اون ها امکانات داشتم!
و هميشه هم به نحوي فکر مي کردم که برم اون ور اب...
هميشه خودم رو با اون ها مقايسه مي کردم!
تو خيلي چيزها هم با اون ها تفاهم داشتم!
از اين رو باهاشون احساس نزديکي زيادي مي کردم!!
و طرز فکرهاشونو تاييد مي کردم!
و احساس مي کردم خيلي بهشون شباهت دارم!
فقط من اين جام و اون ها اون جااا...
من جهان سوم هستم و اون ها جهان اول!!!!
اما من 1فرق بزرگي با اون ها دارم!!
اون هم اينه که من اين توانايي رو دارم
که مي تونم از جهان سوم هم لذت ببرم!!!
من مي تونم!
مي تونم!!!!
من مي تونم از ازمون دادن لذت ببرم!!
فقط يک ازمون!
من مي تونم دوست شم!!
با ادم هاي کوچک تر از خودم!!!
من اين توانايي رو دارم که دوست شم!!
و دوست داشته باشم!
ادم هايي رو که از من فقير ترن...
از من کم توان ترن...
از من زشت ترن...
اين باعث مي شه کلاسم بياد پايين؟
اتفاقا شايد کلاس من به اين ويژگيمه!
شايد بعدها من براي داشتن اين ويژگيم بتونم کلاس بذارم!!!
مي دونيد...
من يک معلم داشتم که بعدها متوجه شدم خيلي دوسش دارم!
اما اون منو دوست نداشت!!!
بر خلاف همه ي معلم هاي ديگه ام!!
من تمام تلاشمو کردم که اون هم منو دوست داشته باشه!!!
اما اون منو دوست نداشت!!!
با خودم اول هاش فکر کردم شايد به خاطر تيپ ساده ام باشه!!
سعي کردم تيپ هاي مختلف و قشنگ بزنم!!
بهش نگاه کردم!!
و ديدم که لباس هاشو با هم ست مي کنه!
سعي کردم من هم مثل اون لباس هامو ست کنم!!
اما باز هم دوسم نداشت...
اما من برگشتم سر جاي اولم!!!
با خودم گفتم:
" به خاطر اين که کسي منو دوست داشته باشه نبايد خودمو عوض کنم!! من خودم باقي خواهم ماند!! و هر کس منو دوست داشته باشه بايد خود واقعي منو دوست داشته باشه نه ظاهر تفنني منو!!"
اعتقاد من به ساده زيستنه!!
من ساده شدم!
مثل اولم!
و تصميم گرفتم فقط خود خودم باشم!!
اما اون منو دوست نداشت!!!
و من هيچ کار ديگه اي نمي تونستم انجام بدم!!
فقط سعي کردم فکر کنم!
که چه چيز من انقدر بد و ناخوشاينده؟؟
من خيلي فکر کردم...
خيلي...
و نفهميدم که چي شد؟؟!!!
و چه افکاري در ذهن من پديدار شد!
که تبديل شدم به ادمي که از همه چيز ايران متنفره!!!
و اين شخصيتم داره باعث مي شه که من نتونم خوب ازمون بدم!!!
در اخر من فکر کردم چون پزشکي قبول نشدم اون معلم ديگه هيچ وقت نمي تونه منو دوست داشته باشه!!
اما من بايد عوضش کنم!
بايد برگردم سر جاي اولم!!
من بايد فکر کنم مثل بچه هاي سال اول هستم!
همون سال اولي که قرار بود کنکور بدم!
و حاضر بودم پيه همه چيزو به تنم بمالم!!
اما اون معلم به من درسي داد...
ياد داد:
"هيچ معلمي رو دوست نداشته باشم!! به هيچ معلمي هيچ احساسي نداشته باشم!!!
به من ياد داد که به ظاهرم ببالم!!و به خاطرش فخر بفروشم!! به من ياد داد که به خاطر پول دار بودنم و يا بالاشهر بودنم غرور داشته باشم!!!
به من ياد داد
بي رحم بودنو...
فخر فروختن رو..."
تمام اين يادگيري ها باعث شد تا من امروز نتونم ازمون خوبي بدم!!!
چون من ويژگي هاي زيادي دارم که مي تونم به خاطرشون مغرور شم و فخر بفروشم!!
اما فخر فروشي و غرور و...
باعث مي شه من هيچ وقت نتونم از زندگيم لذت ببرم!!!
و وقتي من نتونم از زندگيم لذت ببرم
بعدها نمي تونم پزشک بشم...
نمي تونم رشد کنم!!!
اما من امروز ياد گرفتم!!!
از مشاورم!!
از معلم هاي امروزم!!
که بهم اجازه مي دن سر کلاسشون حرف بزنم!!
اظهار نظر کنم!!!
از معلم هايي که بهم اجازه مي دن دوسشون داشته باشم!!!
اجازه مي دن که ديده بشم!
از معلم هايي که با وجود اين که بهشون کلي اس مس داده مي شه اما باز هم جواب منو مي دن!!
و باز هم دوسم دارن!!
از معلم هايي که حتي روز تولد منو تو دفترشون يادداشت مي کنن و روز تولدمو بهم تبريک مي گن!!
از معلم هايي که زماني که من ناراحتم تمام تلاششون اينه که منو سرحال کنن!!
از معلم هايي که وقتي من بي حال و حوصله ام اونا منو سرحال و با حوصله مي کنن!!
از معلم هايي که وقتي من بدترين انرژي هارو بهشون صادر مي کنم فقط فقط انرژي منفي منو مثبت مي کنن و به خودم برمي گردونن!!
و باعث مي شن که دوباره روحيه بگيرم!
دوباره بخندم!
دوباره عزممو جزم کنم!
و اما من
امروز ياد گرفتم!!
که بايد دوست داشته باشم!!!
دوست داشته باشم...
و تا اخر دوست داشته باشم...
...
..
ازمون دادن هم مي تونه لذت بخش باشه!!
مي خواستم دوست شم با بچه هايي که از خودم کوچک ترن!!
اما اونا خيلي تجربه هاشون از من کمتره!!
اون ها فکرهاشون نسبت به من خيلي بچگانه تره!!
تجربه هايي که حالا من دارم؟؟؟
تجربه هايي که حالا من نسبت بهشون بي زارم
اون ها نسبت بهش اشتياق دارن!
دقيقا 2تا قطب مخالف!!
اما مي تونم؟؟
چه اشکالي داره؟؟
بالاخره از سياره اي ديگه که نيومدن!
واقعيتش من دنياي جهان اولي هارو بيشتر دوست داشتم!
دوست داشتم مثل اون ها زندگي مي کردم!
مثل اون ها امکانات داشتم!
و هميشه هم به نحوي فکر مي کردم که برم اون ور اب...
هميشه خودم رو با اون ها مقايسه مي کردم!
تو خيلي چيزها هم با اون ها تفاهم داشتم!
از اين رو باهاشون احساس نزديکي زيادي مي کردم!!
و طرز فکرهاشونو تاييد مي کردم!
و احساس مي کردم خيلي بهشون شباهت دارم!
فقط من اين جام و اون ها اون جااا...
من جهان سوم هستم و اون ها جهان اول!!!!
اما من 1فرق بزرگي با اون ها دارم!!
اون هم اينه که من اين توانايي رو دارم
که مي تونم از جهان سوم هم لذت ببرم!!!
من مي تونم!
مي تونم!!!!
من مي تونم از ازمون دادن لذت ببرم!!
فقط يک ازمون!
من مي تونم دوست شم!!
با ادم هاي کوچک تر از خودم!!!
من اين توانايي رو دارم که دوست شم!!
و دوست داشته باشم!
ادم هايي رو که از من فقير ترن...
از من کم توان ترن...
از من زشت ترن...
اين باعث مي شه کلاسم بياد پايين؟
اتفاقا شايد کلاس من به اين ويژگيمه!
شايد بعدها من براي داشتن اين ويژگيم بتونم کلاس بذارم!!!
مي دونيد...
من يک معلم داشتم که بعدها متوجه شدم خيلي دوسش دارم!
اما اون منو دوست نداشت!!!
بر خلاف همه ي معلم هاي ديگه ام!!
من تمام تلاشمو کردم که اون هم منو دوست داشته باشه!!!
اما اون منو دوست نداشت!!!
با خودم اول هاش فکر کردم شايد به خاطر تيپ ساده ام باشه!!
سعي کردم تيپ هاي مختلف و قشنگ بزنم!!
بهش نگاه کردم!!
و ديدم که لباس هاشو با هم ست مي کنه!
سعي کردم من هم مثل اون لباس هامو ست کنم!!
اما باز هم دوسم نداشت...
اما من برگشتم سر جاي اولم!!!
با خودم گفتم:
" به خاطر اين که کسي منو دوست داشته باشه نبايد خودمو عوض کنم!! من خودم باقي خواهم ماند!! و هر کس منو دوست داشته باشه بايد خود واقعي منو دوست داشته باشه نه ظاهر تفنني منو!!"
اعتقاد من به ساده زيستنه!!
من ساده شدم!
مثل اولم!
و تصميم گرفتم فقط خود خودم باشم!!
اما اون منو دوست نداشت!!!
و من هيچ کار ديگه اي نمي تونستم انجام بدم!!
فقط سعي کردم فکر کنم!
که چه چيز من انقدر بد و ناخوشاينده؟؟
من خيلي فکر کردم...
خيلي...
و نفهميدم که چي شد؟؟!!!
و چه افکاري در ذهن من پديدار شد!
که تبديل شدم به ادمي که از همه چيز ايران متنفره!!!
و اين شخصيتم داره باعث مي شه که من نتونم خوب ازمون بدم!!!
در اخر من فکر کردم چون پزشکي قبول نشدم اون معلم ديگه هيچ وقت نمي تونه منو دوست داشته باشه!!
اما من بايد عوضش کنم!
بايد برگردم سر جاي اولم!!
من بايد فکر کنم مثل بچه هاي سال اول هستم!
همون سال اولي که قرار بود کنکور بدم!
و حاضر بودم پيه همه چيزو به تنم بمالم!!
اما اون معلم به من درسي داد...
ياد داد:
"هيچ معلمي رو دوست نداشته باشم!! به هيچ معلمي هيچ احساسي نداشته باشم!!!
به من ياد داد که به ظاهرم ببالم!!و به خاطرش فخر بفروشم!! به من ياد داد که به خاطر پول دار بودنم و يا بالاشهر بودنم غرور داشته باشم!!!
به من ياد داد
بي رحم بودنو...
فخر فروختن رو..."
تمام اين يادگيري ها باعث شد تا من امروز نتونم ازمون خوبي بدم!!!
چون من ويژگي هاي زيادي دارم که مي تونم به خاطرشون مغرور شم و فخر بفروشم!!
اما فخر فروشي و غرور و...
باعث مي شه من هيچ وقت نتونم از زندگيم لذت ببرم!!!
و وقتي من نتونم از زندگيم لذت ببرم
بعدها نمي تونم پزشک بشم...
نمي تونم رشد کنم!!!
اما من امروز ياد گرفتم!!!
از مشاورم!!
از معلم هاي امروزم!!
که بهم اجازه مي دن سر کلاسشون حرف بزنم!!
اظهار نظر کنم!!!
از معلم هايي که بهم اجازه مي دن دوسشون داشته باشم!!!
اجازه مي دن که ديده بشم!
از معلم هايي که با وجود اين که بهشون کلي اس مس داده مي شه اما باز هم جواب منو مي دن!!
و باز هم دوسم دارن!!
از معلم هايي که حتي روز تولد منو تو دفترشون يادداشت مي کنن و روز تولدمو بهم تبريک مي گن!!
از معلم هايي که زماني که من ناراحتم تمام تلاششون اينه که منو سرحال کنن!!
از معلم هايي که وقتي من بي حال و حوصله ام اونا منو سرحال و با حوصله مي کنن!!
از معلم هايي که وقتي من بدترين انرژي هارو بهشون صادر مي کنم فقط فقط انرژي منفي منو مثبت مي کنن و به خودم برمي گردونن!!
و باعث مي شن که دوباره روحيه بگيرم!
دوباره بخندم!
دوباره عزممو جزم کنم!
و اما من
امروز ياد گرفتم!!
که بايد دوست داشته باشم!!!
دوست داشته باشم...
و تا اخر دوست داشته باشم...
...
..
.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:59 توسط HIH
|
به نام کسی که خود می اید...