بوی زندگی می آید ...
من با آرامش عجیبی از خواب بیدار شدم ...
صدای مادر و پدرم را در سالن می شنیدم ...
چقدر زیبا و صمیمی باهم حرف می زدن
و من از شنیدن صداشون چقدر احساس آرامش و خوشحالی کردم .
دلم می خواست تا آخر روز از خواب بیدار نشم تا صدای پدر و مادرم را بشنوم!
چون اون ها به خاطر ما بچه ها خیلی با هم رسمی تر رفتار می کنن .
به خصوص پدرم!!
جلوی ما بسیار رسمی هست!!
انگار 1 رئیسه بسیار قدرتمند و دقیق هست .
ولی حالا من داشتم صدای خنده هاش و مسخره بازی هاشو با مادرم می شنیدم!!
و این آرامش عمیقی به من می داد!!
و خوشحالم می کرد .
از خواب بیدار شدم و رفتم حمام .
بعد از حمام از خواهرم خواستم که یک سیب برایم بیاورد .
بعدشم نشستم و فضای خونمونو بررسی کردم!!
حس خوبی داشتم .
خوشنود بودم .
از این که خانواده ای دارم .
پدرم را دوست دارم
و این پدر چقدر خوب نقشش را ایفا می کند .
و من مادرم را دوست دارم
چون دوست داشتنی ترین زن دنیا رو در اون می بینم .
جر و بحث کردن با خواهر و برادرم!!
و دعوا کردن به خاطر مسائل کوچک را دوست دارم!!
من به زندگیم حس خوبی دارم .
این خانه ی گرم قوانینی دارد!!
که من اجرا کردن آن ها را دوست دارم .
چون از داشتن خانواده ام لذت می برم .
خوشحالم که عضوی از یک خانواده ی گرم هستم .
خودم را عضوی زیبا و سخت کوش می بینم ....
عضوی که برای هدف ها و خواسته هایش تلاش می کند .
عضوی شجاع و جسور و محکم و با ثبات .
خودمو در آینه می بینم .
به خودم بیشتر اهمیت می دهم .
به اعضای خانواده ام ...
چون دوستشان دارم!!
شلوار و بلوزی با رنگ سبز فسفری می پوشم و موهایم را مدل می دهم
و سعی می کنم به اعضای خانواده ام اهمیت بیشتری بدهم تا آن ها از دیدن من لذت ببرند و از داشتن عضوی مثل من افتخار کنند و خرسند باشند .
پاییز را دوست دارم .
به من نظم می دهد .
پدرم دوباره تاکید می کند ...
سحر خیزی را ...
و سعی می کند تا کمکم کند تا مشکلم را حل کنم!
مادرم می گوید کتاب هایم را مرتب کنم .
خودم هم در فکر مرتب کردن کمد لباس هایم هستم!!
1 لیوان چای می ریزم و سعی می کنم نقش 1 عضو خوب را در خانواده ام ایفا کنم .
پاییز می آید ...
در خانه ی ما هم بوی زندگی می آید ...
در حانیه هم آرامش و نظم و شور و شوق برای ادامه ی زندگی می آید ...

سلام پاییز ...
فصل من!
به نام کسی که خود می اید...